اززبان تسهیلگران

در این بخش از سایت، برآنیم تا تجارب تسهیلگران مدرسه طبیعت دماوند را به شما منتقل کنیم

A. logo arman 4 edit

مدرسه طبیعت و تغییر سبک زندگی

آذر ماه امسال درست یکسالی می شود که بطور پیوسته با مدرسه طبیعت دماوند در ارتباط بوده ام. طی این مدت، صرف نظر از تاثیری که مدرسه طبیعت بر روی فرزندم داشته،  به تدریج متوجه بروز تغییراتی در زندگی شخصی و خانوادگیم شدم. این تغییرات به قدری ملموس بود که کم کم مرا به این نتیجه رساند که مدرسه طبیعت تنها یک مکان یا مدرسه برای کودکان نیست. مدرسه طبیعت سبکی از زندگی است که نه تنها بر کودکان بلکه بر دیگر افراد خانواده و حتی اطرافیان آنها هم تاثیر می گذارد. جالب اینجاست که این تغییرات که در ادامه نام برده می شوند به هیچ وجه موارد عجیب ، سخت و نامعمول نیستند. آنچه اهمیت دارد این است که این تغییرات در پیوستگی و عجین شدن با مفهوم مدرسه طبیعت، درونی شده و عینیت پیدا کرده اند. در مدرسه طبیعت، کودکان، خانواده ها و تسهیلگران همه با هم رشد می کنند و در نتیجه به مرور زمان قادر خواهند شد تا به رشد محیط و انسانهای اطرافشان هم کمک کنند۰
 ده مورد از مهمترین تغییراتی که به نظر من می تواند برای خانواده های درگیر با مدرسه طبیعت روی دهد، عبارتند از
یکم: پس از آشنایی با مدرسه طبیعت، سعی می کنید که خواسته های کودکان (بالای سه سال) را خیلی زود برآورده نکنید. شما با حوصله اجازه خواهید داد تا او خودش راه حلی برای مسئله اش پیدا کند. برای مثال وقتی پسر هشت ساله من گفت که برای اتاقش یک سطل زباله می خواهد با اینکه خرید یک سطل قیمت زیادی ندارد اما من مدتی صبر کردم و یکروز دیدم که سبد دوچرخه اش که معمولا بدون استفاده بود را باز کرد، در آن دو کیسه گذاشت و گفت برای اتاقم سطلی درست کردم که جای زباله های خشک و تر دارد۰
دوم: از مدرسه طبیعت یاد می گیرید که سوالهای بچه ها (و شاید حتی بزرگترها) را با سوال جواب دهید و بدین ترتیب روحیه پرسشگری و اندیشیدن را در آنها تقویت می کنید۰
سوم: مصرف گرایی در خانواده شما به حداقل می رسد. کفشهای آسیب دیده را تعمیر کرده و ابایی از رفوی لباسهایتان نخواهید داشت. برای وسایل کهنه، کاربردهای جدیدی خلق کرده و از آن لذت می برید. برای نمونه ما کشویی که دیگر نمی خواستیم را به قفسه گل و گیاه تبدیل کردیم۰
چهارم: نسبت به سوالهایی که برای خود یا اطرافیان پیش می آید دقیقتر شده و براحتی آنها را از یاد نمی برید چرا که در مدرسه طبیعت شما هم مانند کودکان یاد می گیرید که از روشهای گوناگونی می توان به پاسخ رسید۰
پنجم: در مدرسه طبیعت می آموزید که در لحظه احساس واقعی تان را زندگی کنید و از آن خجالت نکشید.وقتی با احساس درد گریه کردید، به احساس تنهایی احترام گذاشتید و با احساس شادی هیجان زده شدید، یاد می گیرید که همواره خودتان باشید و در نتیجه به آرامش می رسید۰
ششم: پروژه هایی برای کار گروهی در نظر می گیرید. برای مثال برای کاشیکاری میز قدیمی از همه افراد خانواده اعم از بزرگ و کوچک کمک گرفته و آن را با هم پیش می برید چون شما در مدرسه طبیعت بخوبی یاد می گیرید که صرفا نتیجه گرا نباشید و از فرایند کار مشارکتی لذت ببرید۰
هفتم : مقایسه نمی کنید. این شیوه تفکر که همه منحصر به فردند و قابل احترام هستند، اساس زندگی شما می شود بطوریکه نه تنها کودکان بلکه هیچ دو انسانی را با هم مقایسه نمی کنید و در نهایت کمتر رنجیده شده و راحت تر زندگی خواهید کرد۰
هشتم : در مدرسه طبیعت به خوب دیدن، خوب شنیدن و لمس طبیعت عادت می کنید. زمانیکه حشره ای که به زحمت قابل دیدن است اما در اوج شکوه و زیبایی است روی دستتان می نشیند، انگار با کل جهان یکی می شوید و با لمس حضور همیشگی حضرت حق، احساس بی نیازی به هر کس و هر چیز را تجربه خواهید کرد۰
نهم: با خلق ایده های جدید و پیگیری آنها، شادی را جایگزین روزمرگی زندگی می کنید. انگار شما هم بعد از مدتی از بچه ها یاد می گیرید که خلاق و ریسک پذیر شوید۰
دهم: مسئولانه رفتار می کنید. دیگر نسبت به محیط پیرامونتان بی تفاوت نخواهید بود زیرا خودتان را جزئی از طبیعت و کل هستی می دانید پس در مسائل اجتماعی مشارکت و حضور موثرتری خواهید داشت۰

ثمین عابدی، تسهیلگر مدرسه طبیعت دماوند

ما، والدین و حر کت جسورانه روبه جلوی کودکانمان

درمدرسه طبیعت، به سادگی طبیعت پیچیده ترین و خود انگیخته ترین یادگیری ها اتفاق میافته،  آنچه که یک تسهیل گر آگاه بر انجامش هست مشاهده در سکوتی آگاهانه بی قضاوت بودن و صبوری ست، آزادی تفکر و عمل به معنای حذف نتیجه گیری های والدانه، چهار چوب نداشتن، جهت ندادن، در عین رفتار مسئولانه و خالی کردن عوامل خطر از پیرامون امنیت کودک است۰ 
من با مشاهده ی کودکانی با موضوع: سرکوب خلاقیت، در نتیجه ی فضای بسته ی شهری، وسواسی که به دنبال آن برای سوال پیش آمده، دلیلی بر سعی و خطا وجود نداره، ترس از طبیعت و جانوران، عدم شناخت چگونگی تهیه خوراک در حوزه ی انسان (کودک ده ساله ای که از گوجه تصور درخت گوجه داره،  یا هنوز مرغ رو از خروس تشخیص نمیده، یا حتی تا بحال از نردبان بالا نرفته)، کودکانی نگران و منتظر به تایید از سوی والدین که در پس خود، عشق شرطی آنان را جای میداد، مواجه شدم. اعتماد به فضای تشخیص کودک بزرگترین چالش دو سال اخیر زندگی من بوده، انتخاب این که به كودكم اجازه بدم،  توانایی هاش رو با پیمودن مسیر خلاقیت طی کنه یا محصور در ترس های من والد باشه! و این جا بود که انتخاب کردم، كودكم توشه ای از تجربیات عینی خودش رو برای آینده اش در اختیار داشته باشه۰ 
جسارت، ممارست، اعتماد به توانمندی های فردی، شناخت ناتوانی های فردی، مشاهده ی حواس تقویت شده ی کودکان، نیاز به تایید کمتر از سمت والدین، حس نگرانی از آزردن جانوران یا آسیب به طبيعت، دیگر انگاری، نتیجه ی تکرار حضور کودکان ما در فضای طبیعی بوده، یادمون باشه، ا با هر قدمی که آگاهانه به عقب بر میداریم کودکان جسورانه تر به سمت جلو حرکت میکنند۰ 

شقایق طلاجوی، تسهیل گر مدرسه طبیعت دماوند

اینجا دنیای رویایی ماست

امروز،بیست و یکم تیر،مدرسه میزبان قدم های تعداد زیادی از کودکان عزیزمان بود. کودکانی که با انرژی و نشاط و خلاقیت خود، لحظه های قشنگی در مدرسه آفریدند۰
لحظاتی که گرمی شن را بین انگشتان خود حس می کردند، لحظاتی که خاک را برای رسیدن به آب می کندند، و خصوصأ لحظاتی که با همکاری هم به این نتیجه رسیدند که برای داشتن دریاچه ای کوچک، بهتر است گودالی حفر، و بعد، آن را از آب حوض پر کنند۰
قدم بعدی آنها،تجربه ی تلفیق خاک و آب،برای بدست آوردن گلی مناسب ساخت ایده های ذهنی شان بود. آنها با دقت آزمایش می کردند که با چه مقدار آب، به غلظت دلخواهشان می رسند. سپس نوبت به ساخت ایده هایشان رسید،که یکی از جالب ترین آنها کاپ کیک بود۰
در گوشه ی دیگری از مدرسه، دنیا دنیای رنگ بود ! بچه ها نقاشی می کردند اما نه پشت میز و روی کاغذ، آنها زیر آلاچیق آزادانه با رنگ ها سر می کردند، رنگ می کردند زمین را،ستون های آلاچیق را، تکه چوب ها یا قلوه سنگ هایی که پیدا می کردند را، لانه ی پرنده ای که ساخته بودند را، و حتی دست هایشان را !  رنگ های مختلف را ترکیب، و رنگ های جدیدی کشف می کردند. دیدن چگونگی حل شدن رنگ در آب، و پیدا شدن شکل هایی ابر و باد مانند … همه و همه لحظات نابی بود که کودکان عزیزمان داشتند می آفریدند و از دید تسهیل گران مدرسه پنهان نمی ماند۰
کلبه ی درختی جای دیگری از قلمروی بچه ها بود، که با اراده سعی می کردند فتحش کنند. سپس بالای آن، دو یا سه نفره، خلوتی تشکیل می دادند و شروع به کتاب خواندن برای یکدیگر می کردند۰
وقتی هم که آفتاب تقریبأ به نیمه های آسمان رسیده بود، بچه ها به اطراف حوض متمایل شدند و حس خنکای آب را تجربه کردند. گذاشتن پاها در آب، و پا زدن هایی که باعث می شد صورت های لطیفشان هم، قطره هایی از آب را بچشد۰
در ساعت چاشت، درحالیکه عزیزانمان روی حصیری که زیر درخت برایشان پهن شده بود نشسته بودند و هندوانه می خوردند، خاله شقایق عزیز برایشان شعر می خواند۰
در کنار همه ی این فعالیت ها،نان پزی و کشاورزی و قلعه ی حیوانات و صخره نوردی ، کتاب خوانی هنگام چاشت و… هم بود،که هرکدام قطعأ لحظات ناب و تجربه های گوارای خودشان را داشتند۰
و در آخر اینکه، در کنار همه ی این صحنه های زیبا، شاید دل چسب ترین آنها برای ما، وقتی بود که شنیدیم یکی از دلبندانمان دارد به دوستش می گوید: ” اینجا دنیای رؤیایی ماست” ۰  
مگر می شود تسهیل گر بود و این جمله را شنید و خستگی کل روزش درنیامد 

شکیبا گروگان، تسهیلگر مدرسه

 

سوگند

سوگند عزیز ،شاگرد ثابت مدرسه با حس عمیق خالصانه وکودکانه خود در هنگامی که غرق در فعالیتهای مدرسه بود من را صدا زد و این چنین گفت: گوشت را بیار من یک حرفی دارم ، به او گفتم بگو عزیزم بلند بگو ،سوگند گفت نه خانم ، خواستم فقط به شما بگم…خوب عزیزم بگو نه گوش ات را  بیار پایین ومن با تعجب گوشم را به سمت گونه های  زیبای او سپس به سمت صدای بسیار آرام او بردم .صدا آرام تر شد تقریبا در هیاهوی مدرسه که روز شلوغی بود هیچی نمی شنیدم به او  گفتم عزیزم میشه بلندتر بگی من صدات را نمی شنوم اوگفت:  خانم…من  تصمیمم را گرفته ام می خوام تسهیلگر مدرسه طبیعت بشم….من که در انتظار شاید شکایت او از کودکان دیگر هنگام بازی گروهی ویا… بودم آنچنان به وجد آمدم و او را بوسیدم وبه او گفتم خوب عزیزم تواز این به بعد در کنار من تسهیلگری کن وزنگوله مدرسه را برای شروع برنامه به صدا در بیار.او نیز من را سخت در آغوش گرفت گویی به آرزوهای پاک کودکانه خود دست یافته است .آن روز گویی  سوگند عزیز عمیقا به این باور رسیده بود وحتی حاضر به ترک مدرسه نمی شد.هنگامی که زنگوله مدرسه به صدا در آمد برای خداحافظی سخت می گریست وبه مادر عزیز ش گفت مامان کجا می خواهیم برویم؟ من نمی آیم.  پس از  کمی گفتگو با او ،پذیرفت که مدرسه را ترک کند .این تجربه وصدها تجربه اینچنین  من را مصمم تر و راسخ تر کرد که این ایده انسان ساز را با تمام مشکلات وسختی هایش با حمایتهای دیگر تسهیلگران عزیز وحامیان مدرسه و… بدون هیچ تردیدی به پیش ببرم به گفته جان باروز: آگاهی بدون عشق میسر نیست اما اگر نخست عشق آمد آگاهی حتما به دنبالش خواهد بود۰

تسهیلگر مدرسه طبیعت دماوند