مدرسه اززبان والدین

در این بخش از سایت، برآنیم تا گوشه ای ازتجارب والدین از مدرسه طبیعت را به شما منتقل کنیم

A. logo arman1

دلنوشته مادری از حضور کودکش در مدرسه طبیعت دماوند

پسرکم حدود سه ساله است و من مشتاق پرورش روح و جسم او. می رویم کلاس ثبت نام می کنیم؛ موسسه ای خوشنام، مدعی  پرورش خلاقیت. چه بهتر از این۰
کلاس چهار دیواری ای ست شبیه همه جا. هفته ای چهل و پنج دقیقه چیزی بریدن و چسباندن و در نهایت داستان، آردبازی… درآئینه ی بزرگ و سرتاسری کلاس به خودم نگاه می کنم و می گویم: سخت نگیر! همیشه یک جای کار لنگ است۰
************** 
بیشتر وقت پسرک در خانه می گذرد. کلی تحقیق کرده ام و اسباب بازی های مفید و فکری خریده ام. همه شان برای پرورش خلاقیت طراحی شده اند. پسرک نیم ساعتی سرگرم شان می شود و بعد حوصله اش سر می رود. هی دوباره سوقش می دهم سمت اسباب بازی ها. فوقش یک ساعت سرگرم می شود و باز بی حوصله می شود. به جعبه های تلنبار شده ی لگوها و اسباب بازی ها نگاه می کنم و به خودم می گویم: سخت نگیر! همیشه یک جای کار لنگ است۰
************* 
  ناامید، سرخورده و سردرگم ازپیدا کردن فضایی مناسب تصمیم به انتخاب مهدکودک می گیرم. می گردم و می گردم تا بهترین گزینه را پیدا می کنم: آموزش مستقیم ندارند، انسان گرا هستند و تاکیدشان بر پرورش خلاقیت و هنر است. کلاس این گروه سنی سی متری هست و پنجره های بلند قدی دارد. خوشحالم. یک ساعت بعد بیست و یک بچه ی زیر چهارسال در همان فضا هستند و دارند جیغ می کشند و بازی می کنند و لاجرم به هم برخورد می کنند. مربی ها بیشتر کلافه اند؛ داد می زنند: نکن! نزن! بشین! بده!شلوغی و سر و صدای محیط برای من بزرگسال هم آزاردهنده است چه برسد به یک گروه خردسال! کتابخانه ی مهدکودک مامن من و پسرک است. دو سه هفته ای می رویم و می آییم. هر روز ناامید تر از روز پیش. هزینه های هنگفت به کنار. دارم باز به خودم دلداری می دهم که همیشه یک جای کار لنگ است که با “مدرسه ی طبیعت دماوند” آشنا می شوم۰
با گروهی همراه می شوم تا بروم آنجا. پیچ های جاده را تا مدرسه ی طبیعت می گذرانیم و من بی هیچ امید و هیجانی می روم تا ببینم آنجا دیگر کجای کارش لنگ است۰
می رسیم
پسرکم با ترس و نا مطمئن شیب خاکی ورودی مدرسه را طی می کند. سه چهار ساعتی آنجا هستیم. ناباورانه مشاهداتم را ارزیابی می کنم: فضا وسیع است. صدای خنده ی بچه ها به گوش می رسد؛ گوش نواز، نه آزاردهنده. کسی فعالیتی از پیش تعریف نکرده است ولی آب هست، خاک هست، درخت هست و پرنده و سگ و گل و تا چشم کار می کند تپه های کوچک و بزرگ. حوصله ی بچه ها سر نمی رود….افراد نازنینی هم هستند که اصلا شبیه مربی ها نیستند: داد نمی زنند. بکن نکن نمی کنند. لبخند به لب دارند. چشمهای شان برق می زند. نمی پرند وسط تجربه ی بچه ها؛ نگاه می کنند و اگر لازم بود بی عتاب و بی خطابه گرهی می گشایند و باز خود را کنار می کشند…تازه..کتاب را هم دوست دارند۰
من، همچنان نامطمئن به واقعی بودن اینهمه چیز خوب کنار هم، باز هم پسرک را به مدرسه طبیعت می برم و باز و باز و باز
حالا دیگر پسرک شیب خاکی ورودی مدرسه را با اعتماد به نفس می دود. بلد شده است خودش را به بالای خانه ی درختی برساند و ذوق می کند از فتح آنجا و تماشای زمین. خوب تاب می خورد. عاشق سگ مدرسه شده است. یکبار افتاده است تو حوض مدرسه و با افتخار برای همه تعریفش می کند. ادای غازها را در می آورد. دنبال مرغ و خروس ها می کند. چشم انتظار دیدن بره ی تازه متولد شده ی مدرسه است. با چوب برای خودش قایق خیالی می سازد و روی آب حوض رهایش می کند. با شن و ماسه ها جزیره می سازد و تازه! بلد شده است خمیر را خوب و نازک پهن کند و نان خوشمزه ای بپزد. غش غش می خندد و برای آمدن به مدرسه لحظه شماری می کند۰
دلم می خواهد روباه شازده کوچولو را پیدا کنم و در حالیکه محو تماشای دم نارنجی رنگش می شوم بگویم: روباه جان! مدرسه طبیعت فرق دارد…اینجا هیچ کجای کارش لنگ نیست۰

مهسا علی میرزایی 
6 خرداد 97. دانشگاه پیام نور مرکز دماوند 

نشست کودک و طبیعت

تجربه مادری از حضور فرزندش در مدرسه طبیعت کاتی

اگر مثل من کودک متولد دهه نود دارید، حتما با انواع و اقسام کلاسها و مهدکودک ها و پیش دبستانی ها، سروکار داشته اید۰
از ترس اینکه مادر بدی نباشم، یا دخترم از همسالانش عقب نیفتد، سری به بیشترشان زده ام
از کلاسهای مادر و کودک که از شش ماهگی تشکیل می شوند تا مهدکودکی با انواع و اقسام فوق برنامه ها ( زبان و شطرنج و چرتکه و…) کلاسهایی که شعار همه شان  آموزش با بازی بود، ولی در عمل اتفاق دیگری می افتاد۰
کودک من باید در فضای بسته، ساعتی یا ساعتها، روی صندلی می نشست و تمرکز می کرد. و در نهایت چیزی را یاد می گرفت که مربی می گفت۰
تا اینکه به صورت کاملا اتفاقی با مدرسه طبیعت آشنا شدم.مدرسه ای که با همه فضاهای تجربه شده من و دخترم، کاملا متفاوت بود؛ فضایی باز با امکان بی نظیر تجربه آب و خاک و گیاه و حیوان
،بدون اینکه کسی کودکم را امر ونهی کند؛ پر از بازی بدون محدودیت
 با سخنرانیهای دکتر وهابزاده ( ایده پرداز و موسس مدارس طبیعت) با فلسفه عمیق این مدارس آشنا شدم. دیدگاهی که کودکم را موجودی توانمند و خلاق می دید، موجودی که فقط نیاز به بستر مناسب برای بازی آزاد دارد، برخلاف خودم که می خواستم دخترم براساس مصلحت اندیشیهایم بزرگ شود و مثلا وقتش تلف نشو
او در مدرسه طبیعت در کنار بچه های ۳ تا ۱۲ سال بازی می کند و همین تفاوت باعث می شود کوچکترها از بزرگترها یاد بگیرند و بزرگترها به کوچکترها کمک کنند و در همین تعاملات، یاد می گیرد فردا در جامعه چگونه رفتار کند۰
آنجا مربی و معلم ندارد، افراد آموزش دیده ای به نام تسهیلگر فقط مراقبند بچه ها به خودشان یا دیگری آسیب نزنند و اگر کودکی سوالی داشت جوابگو هستند اما هیچ چیزی را قبل از درخواست کودک آموزش نمی دهند
دخترم در مدرسه طبیعت می آموزد، اما از دریافتهای حواس پنجگانه اش، دوستانش و بازیهایش
حالا او چیزی را می آموزد که می بیند، تجربه می کند و لمس می کند۰
از روزی که به مدرسه طبیعت می رود، چند ماهی بیشتر نمی گذرد، اما تغییرات عمده ای که من در او می بینم بی نظیر و گواه اثبات درستی راه هست۰
او سازگارتر، مقاوم تر، صبورتر، متعادل تر ، خلاقتر و از همه مهم تر شادتر و شادابتر شده است۰
صبورتر شده چون چند ماهی را منتظر بود تا توله های سگ مدرسه به دنیا بیایند، یاد گرفت صبر کند تا شگفتی را ببیند۰
سازگارتر شده چون باید نوبتی با دوستانش از خانه درختی بالا بروند۰
مقاومتر شده چون در برف وباران مدرسه رفت و در کمال تعجب حتی یکبار هم مریض نشد۰
خلاقتر شده چون ساعتها روی تپه شنی می نشیند و تصور می کند بالای قصری نشسته است۰
و شادتر هست چون از چهاردیواری خانه کوچک پر از وسیله مان و چهار دیواری مهدکودکش و بکن نکن های من یا مربی اش، و همه کتابهای انتزاعی علوم و زبان و … نجات پیدا کرد۰
برق شادی ای که در چشمانش می بینم، در هیچ کلاس یا فضای دیگری، ندیده ام۰
شاید حتی بتوانم بگویم مدرسه طبیعت موفقیت بزرگ این سرزمین هست، چون نسل متفاوتی را پرورش می دهد۰
ما سالیان سال است به سیستم آموزش و پرورشمان گله داریم؛ حالا وضع بدتر شده است؛ با جامعه ای روبرو هستیم که سالها قبل از دبستان، کودکان ما را بازار هدف خود فرض می کنند و حتی برای خلاقیتشان کلاس و موسسه تاسیس می کنند۰
 آیا محصول آن سیستم چیزی به جز جامعه سرخورده و ناامید کنونی، شیوع انواع اختلالهای رفتاری بین کودکان، خیل عظیم فارغ التحصیلان بیکار، محیط زیست رو به نابودی و افول ارزشهای اخلاقی بین نوجوانان بوده؟
 بیاییم راه رفته را دوباره نرویم، بچه هایمان را از ماشین مسابقه بیشتر و زودتر دانستن و دانشمند شدن، پیاده کنیم
همان نعمتی که خودمان داشتیم
بگذاریم بچگی کنند، سرخوش و رها 

سميه عزيزي

 مادر، مدرسع طبیعت کاتی

تجربه مادر کوشا

سلام و روز بخیر میخواستم از شما و همه تسهیلگران مدرسه طبیعت تشکر کنم وخسته نباشید بگم که یک روز عالی رو برای بچه ها فراهم کردید۰

راستش اصلا فکر نمیکردم پسرم از درخت بره بالا یا جرات کنه یه قورباغه بگیره یا از سگ ها نترسه و۰۰۰

۰پسر من خیلی ترسو بود حتی از سرسره سواری ویا از مورچه هم میترسه ولی دیروز کارهای بزرگی کرد ممنونم از شما 

( مادر کوشا 4 ساله)

تجربه مادر اوینار

هزار بار ممنون از شما و تیم بسیار توانا و عالی که در نهایت صبوری و حوصله بهترین روز برای کودکان همچنین ما مادران ساختید۰
گاهی فکر میکردم وای حالا که دیگه حیاط کودکیمون نیست…باغهای کوچیک پر لذت مادربزرگها نیست..حالا که حتی امنیت تو کوچه توپ بازی و قایم موشک نیست..حالا که تک فرزندی باب شده کودکان ما چطور بازی بکنند چطور تفریح بکنند،چطور شهامت تجربه کردن،.استقامت،هوش هیجانی و بازیهای دسته جمعی داشته با
گاهی دلم میسوخت همش تو گروهای … میچرخیدم، از این کلاس به اون  کلاس، تاتر،نمایش ، جشن رقص
۰استخر
۰یک وقت به خودم اومدم دیدم دارم هر روزم رو پر میکنم
تو ماشین تو ترافیک تو هیاهیو نهایت 2 تا 3 ساعت وقتش به مفیدی در انتها خونه و کارتون دوباره فقط اسباب بازی نه هیجانی یک زندگی ماشینی بدون تجربه در طبیعت بکر و هوای ازاد۰
تمام خاطرات خوب کودکی خودم که بارها تو ذهنم مرور میشه همین بودن در فضای باز و خاک بازی و اب بازی و دویدنهای و خنده های از ته دل بوده۰
من مادری بودم پر از استرس،نگران که وای بچه دور نشه، گم نشه، زمین نخوره، زنبور نیشش نزنه، حیوون طرفش نیاد، مریص نشه، همش دلهره،همش ترس،تمام اینها رو به دخترم منتقل کرده بودم. گاهی با گفتن نه نه خطرناکه،نه نه مریص میشی و گاهی هم با ترس رخنه شده در چشمهاش۰ 
۰اما امروز بهترین روز برام ساختید 
 ترس رو تو وجودم شکستید، با درایت و صبوریت در برابر من مادر و استقامت در پایان دادن نگرانی من قابله ستایشه، بی نهایت ممنون۰
آنقدر من بابت نگرانیم اوینار، دخترم رو ترسونده بودم که از یک مورچه ساده میترسید امروز نزدیک 1 ساعت با مرغها و خروسها و خرگوش بود۰
۰باور نکردنی بود
وقتی از تپه های خاک بالا میرفت و می افتاد پاهاش زخمی هم شد، بی انتها بلند شد و راه افتاد بدون گریه و مامان گفتن۰
!بی نهایت ممنون
و مهمتر اینکه به من میگفت مامان برو بشین من رو نگاه کن! نیا! حس استقلال دیدم و واقعا دلم براش سوخت که چقدر نگران و وابسته تربیت اش کردم۰
تمام راه برگشت من و پدرش از تجربیات بچگی هامون میگفتیم، اوینار از تجربیات امروزش۰امروز فقط برای اوینار لدت بخش و مفید نبود برای من و پدرش هم بود، در آخر خواهش میکنم این گفته و توصیه من رو به مادران و پدران امروزی که انقدر نگران همه چی هستیم  بکنید که خواهشن حتی شده یکبار تجربه این مدرسه طبیعت رو داشته باشند چون تازه میفهمند بچه ها چقدر نیاز به طبیعت،آزادی، حس شجاعت و حس استقلال طلبی دارند، مخصوصا از سنین پایین، مطمئنا نه تنها بار اول بلکه بار اخرشون هم نخواهد بود چون تمامی ما پدران و مادران دیروز و قدیمی دیدیم به واسطه همین بودن در امکانات طبیعت تواناتر،ساخته تر، صبور تر،با گذشت تر،و مهمتر حس لذت زندگی، بیاییم ما هم با دادن این امکان به کودکانمان فرصت حتی یک لذت و تجربه در طبیعت را به کودکانمان داده باش، باز هم یک دنیا ممنون و سپاس از تمامی زحمات شما که بسیار مهربان و صبور و از تمامی کادر که من تمام مدت دقت میکردم حواسشون به تک تک بچه ها بود و صبورانه هدایت وراهنمایشون میکردن۰
امیدوارم خداوند حافظ سلامت و  توانایتون باشه

( مادر کوشا 4 ساله)